پارت سی و سوم :


شروین صداش بالا رفت:
_لال شو اسم زن من رو به زبونت نیار فهمیدی؟
من دارم با تو حرف میزنم نه زنم...
هرلحظه ممکن بود از ما بیوفتم،شروین منتظر یه تلنگر بود که به دکتر موحد بپره...
جلو رفتم:
_دکتر واقعا ببخشید همسرم...
شروین به سمتم اومد و چنان هل محکمی بهم داد که تا در اتاق پرت شدم:
_جدا...باید ببخشت؟؟دیگه چی ها؟؟؟
اصلا تو چرا هنوز اینجای گمشو بیرون گفتم مهوا..

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    داستان خیلی پرش داره و یه جاهایی انگاری نوشته نشده یهو مسیر داستان تغییر میکنه

    ۷ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    سانسوره

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️