افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت سی و سوم :
شروین صداش بالا رفت:
_لال شو اسم زن من رو به زبونت نیار فهمیدی؟
من دارم با تو حرف میزنم نه زنم...
هرلحظه ممکن بود از ما بیوفتم،شروین منتظر یه تلنگر بود که به دکتر موحد بپره...
جلو رفتم:
_دکتر واقعا ببخشید همسرم...
شروین به سمتم اومد و چنان هل محکمی بهم داد که تا در اتاق پرت شدم:
_جدا...باید ببخشت؟؟دیگه چی ها؟؟؟
اصلا تو چرا هنوز اینجای گمشو بیرون گفتم مهوا..

لطفا صبر کنید...

مهسا
0داستان خیلی پرش داره و یه جاهایی انگاری نوشته نشده یهو مسیر داستان تغییر میکنه